تبليغاتX
عشق.محبت.وفا

عشق.محبت.وفا

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی...

قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟ قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ... قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 23:3  توسط مینا محمدی  | 

:)

بالاخره بهش رسیدم:))))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 20:51  توسط مینا محمدی  | 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ، 

شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،

مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ،

ولي تو اون رو نمي بيني!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 23:28  توسط مینا محمدی  | 

اگه بگم که قول میدم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم که قول میدم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای  اون چشات بشم

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگی مو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه وصال ؟

میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال ؟

میشی برام ماه شبهای بی سحر

میشی برام ستاره ی راه سفر؟

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مال منی
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 23:9  توسط مینا محمدی  | 

زندگی مال تو , مرگ مال من.

                           راحتی مال تو , گرفتاری مال من.

                                                           شادی مال تو , غم مال من.

                                                                                            همه مال تو ولی تو مال من.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 23:6  توسط مینا محمدی  | 

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 22:48  توسط مینا محمدی  | 

....


عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 22:38  توسط مینا محمدی  | 

حسادت

 

این روزها آنقدر حسود شده ام

که به آیینه ای که هرروز

نگاهت را در خود تکرار می کند

حسادت می کنم

و به دستگیره دری که

هرروز بارها

بر دستان تو بوسه می زند

این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام

که به چشمان تمام کسانی که

قامت تورا در چارچوب نگاه خود

ترسیم می کنند هم

حسودی ام می شود

و به کودکی که

عطر نفس های تورا

هنگامی که بوسه بارانش می کنی

می نوشد

این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت

وحسرت لحظه هایی که

بدون درآغوش کشیدنت می گذرد

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 22:11  توسط مینا محمدی  | 


آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم....
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم....
آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران.... خیس تر از آسمان ، خیس تراز درختان....
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود....
دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی...
تنها صدای قطره های باران را می شنوم و اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم....
دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.....
لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.....
باران مرا آرام میکند ، باران مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند ، باران مرا به آرزوهایم نزدیک میکند.....
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم میخواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود........
صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در کوچه های سرد و خالی... کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.....
در این شب بارانی تو را میخواهم ، به خدا جایت خالی خالی است.....
کاش دستان گرمت در دستانم بود ، کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد .....
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ، تو که نیستی منی که همان زن تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت....
قصه زن تنها در یک شب بارانی ، شبی که احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقم....
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 19:20  توسط مینا محمدی  | 


آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم....
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم....
آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران.... خیس تر از آسمان ، خیس تراز درختان....
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود....
دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی...
تنها صدای قطره های باران را می شنوم و اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم....
دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.....
لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.....
باران مرا آرام میکند ، باران مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند ، باران مرا به آرزوهایم نزدیک میکند.....
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم میخواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود........
صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در کوچه های سرد و خالی... کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.....
در این شب بارانی تو را میخواهم ، به خدا جایت خالی خالی است.....
کاش دستان گرمت در دستانم بود ، کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد .....
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ، تو که نیستی منی که همان زن تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت....
قصه زن تنها در یک شب بارانی ، شبی که احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقم....
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 19:20  توسط مینا محمدی  | 

بازی با قلبهای سرخ


از تمام دار این دنیا تنها یک دل داشتم....
یک دل به رنگ سرخ و به وسعت یک دنیا احساس پاکم!
در این چرخه روزگار این دل بازیچه ای بود برای آنانکه ادعای عاشقی میکردند...
این دل دست هزاران لیلا آمد و مثل یک بازیچه برای آنان بود ....
یک بازیچه سرخ که وقتی به دست آنان می آمد و مدتی میگذشت کهنه می شد و به دست فراموشی سپرده میشد....
یا گوشه ای از این دنیا انداخته میشد و یا نیست و نابود میشد...
ماه ها و سالها گذشت و باز هم هر که با یک نگاه از این بازیچه سرخ لذت میبرد آن را با خود می برد و با احساسات و محبتش بازی میکرد....
آن دل بی خبر از همه جا و همه کس بود ، نمیدانست معنای آن کلمه که در همه جا صحبت از آن بود چیست!
عشق ! عشق چیست؟
تنها میدانست هر چه هست خیالی و پوچ است ، دروغ و نیرنگی است....
هر که آمد پا بر روی آن گذاشت و رفت ....
دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود ، تنها چند صباحی زندگی و چند لحظه ای نفس کشیدن!
آنقدر کهنه و پوسیده شده بود که کسی حاضر نبود آن را بپذیرد و یا حتی بازیچه خود قرار دهد!
آن دل تازه فهمیده بود عشق چیست!
عشق همان بازی با قلبهای سرخ است...
قلبهایی که در آغاز سرخ سرخ ، پاک پاک و پر احساس هستند ولی وقتی بازیچه دست دیگران میشوند و یا به زبان دیوانگاه عاشق میشوند دیگر سرخ و پاک و یا پر احساس نیستند در آن زمان تنها یک چیز بی ارزشند !
آری آن دل کهنه ، پوسید و از درد تنهایی از دنیا رفت .......
تنها یک جمله از سوی آن دل ماندگار شد ...
(
عشق همان بازی با قلبهای سرخ است)

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 23:42  توسط مینا محمدی  | 

حکایت تلخ دوری....

رفتی اما بدان اینجا قلبی است که پر از درد است ، پر از دلتنگی است ...
رفتی اما بدان صدای هق هق گریه هایم در کوچه های دلتنگی همه جا را فرا گرفته است....
باران دلتنگی از آسمان ابری چشمانم مثل سیل می بارد ، می بارد و بر قلب شکسته من خنجر میزند ...
قلبم بیشتر از همه لحظه های عاشقی مان به درد آمده است....
درد عشق بیشتر از همیشه در این قلب عاشق من است ، دردی بیشتر از همیشه ، دردی که طاقت قلبم را به پایان رسانده است.....
دیگر انتظار برایم هیچ مفهومی ندارد ، دیگر این لحظه های تلخ دوری از تو برایم
بی حوصله تر از همیشه است .....
دیگر بغضی گلویم را فرا نمیگیرد و تا دلتنگت می شوم بدون هیچ بغضی اشک میریزم...
به خدا دیگر هیچ اشکی درون چشمانم نیست! کجایی ای یار من ، کجایی که یارت دارد از دلتنگی میمیرد!
به خدا دیگر ناتوانم ، خسته ام ، دلشکسته ام.....
هر چه که مینویسم از دوری و میخوانم با دلتنگی ، دلتنگتر میشوم....
صفحه کاغذم به خاطر اشکهایم خیس خیس است و قلمم دیگر نمیتواند حتی یک کلمه از دوری و دلتنگی بنویسند!
دستانم لرزان است و قلبم پر از درد دوری .....
آنقدر دلتنگ تو می باشم که روزی صدها بار از خدا میخواهم که مرا از این دنیا روانه کند......
حکایتی تلخ تر از همیشه ، قصه تلخ دوری ، از تلخی این داستان دوری ، قصه هایم بدون مخاطب شده است ....
رفتی اما بدان که من انتظارم به پایان رسیده است ، اشکی در چشمانم باقی نمانده است و دیگر صدایی از اعماق نفسم شنیده نمی شود!
رفتی اما بدان که آغوش تو ، دستهای گرم تو ، نگاه به چشمان زیبای تو برایم تبدیل به یک عقده عاشقی شده است.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 22:16  توسط مینا محمدی  | 

قابل توجه بعضی دوستان که ایراداتی گرفته بودن از متن های بنده

 

در یک سرزمین بی مهر و پر از تنهایی ، در حالی که ندای آواز غمگین سکوت همه جا را فرا گرفته بود ، دخترکی بود تنها ، بی کس ، بی نفس...
خیلی تنها بود ، آنقدر تنها بود که تنهایی لباس غمگین سیاهش را بر تن او کرده بود....
همدم او ، همزبان او ، همدل او ، یار او ، یاور او تنهایی بود.....
تنها با تنهایی قدم میزد ، درد دل میکرد و هم صحبت بود.
به دنبال یاری بود ، که واقعا یار باشد و به دنبال همدمی بود که حتی در غم هایش نیز شریک او باشد ....
به دنبال همدمی بود که او را از تنهایی بیرون بیاورد !
خسته بود و دلشکسته... زمانه غریبی بود ..... دیگر در این زمانه نه یاری است که صداقت داشته باشد و نه همدلی است که به همیارش وفادار باشد.....
سخت است اما روزگار غریبی است این نازنین تنها...
از عشق فراری بود ، همزبانش یک دنیا تنهایی بود ، آرزویش همدلی بود که با او هم صحبت شود....
کاش کسی بود که با او هم صحبت میشد ، با صداقت ، یکرنگی ، یکدلی!
اما افسوس که دیگر باوفایی در این سرزمین نیست... همه بی وفا شده اند ....
دخترک پیش خود زمزمه میکرد و میگفت:::
کجایی محبت؟ کجاییی؟ کجایی که قلب من بدون تو یک کویر تشنه و خشک از محبت می باشد...
باران محبت ببار بر روی تن خسته ام ، ببار بر این قلب شکسته ام......
کاش یاری باشد که دست مرا بگیرد ، مرا با خود به سرزمینی ببرد که تنها محبت و عشق در آنجا باشد اما افسوس که هر که بیاید پا بر این قلب سرخ و کوچک من میگذارد! مگر گناه این قلب سرخ و کوچک چه بوده است که باید اینهمه اسیر بی محبتی ها و تنهایی ها شود؟؟؟ به خدا آن بی گناه است!به خدا شکسته است ، خسته است........
آری این جملات را پیش خود زمزمه میکرد و اشک میریخت.......
ای دخترک تنها ، با تنهایی باش که تنهایی صد رحمت دارد به عشق های این زمانه غریب!
ای دخترک سیاه پوش، اراده کن و اگر میخواهی درد دل کنی با خدای خود درد دل کن..
شاید که همدرد تو خدای تو باشد.... خدا درد تو را میفهمد و دوای دردت را به تو میرساند.....
ای دخترک تنها بیا پرواز کن ، با غرور ! لباس سیاهت را از تن بیرون کن و لباس آبی
عشق را بر تن کن ، دستان سرد تنهایی را رها کن و پرواز کن تا به جایی برسی که تنها محبت باشد !
پرواز کن تا روزی به همان جایی برسی که میخواهی ، آری تو میتوانی با اراده و دلی پاک به همان آسمان آبی وجودت برسی،به همان یار و یاورت برسی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:49  توسط مینا محمدی  | 

خداجون اگه میدونستم انقدر زود خواسته ام رو براورده میکنی زودتر ازت می خواستم که بعد از چند ماه دلمو شاد

کنی.دیشب تا نزدیکی های صبح بیدار بودم و به صدای نم نم بارون و رعد و برق قشنگش نگاه میکردم......

واقعا بارون آرامبخشه واسم......

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 23:6  توسط مینا محمدی  | 

بی قرارم



بی قرار بی قرارم به خدا دیگر اشکی ندارم .... بی قرار بی قرارم دیگر از غم انتظار نایی ندارم....
بی قرارم ، منتظر لحظه در آغوش گرفتن یارم و به جز ناله و غصه کاری ندارم...
کاش زودتر انتظار به سر آید ، و خورشید از پشت کوه ها بیرون آید....
لبخند شادی بر لبانم بنشیند و خوشبختی دنیا نصیبم شود!
کاش زودتر لحظه ای که سالها منتظر آن ماندم فرا رسد و دیگر هیچ غمی در دلم نباشد!
غمی دارم در دلم ، غم دوری از یارم ، غم دلتنگی و غم انتظار!
بی قرارم ، به خدا دیگر جانی ندارم .... بی قرارم به خدا دیگر راهی ندارم!
تنها راه این است که منتظر ماند ! تا کی باید اسیر این عشق پر از تنهایی بود؟
من دست های گرم یارم را میخواهم ، من بی قرار آن شانه های مهربان یارم می باشم..... من آرزوی در آغوش گرفتن یارم را دارم ..... بی قرارم ، به خدا دیگر امیدی ندارم......
کاش زودتر همان لحظه رویایی فرا رسد ، کاش دیگر نه درد دوری در قلبم باشد و نه درد عاشقی!
کاش به جای اینکه ناله غم انگیز آواز عاشقی را گوش میدادم ، ترانه عاشقانه یارم را برایش زمزمه میکردم...
سخت است اما روزگار غریبی است ای یار مهربانم.. باید تو نیز منتظر بمانی!
میدانم گونه ات از این درد انتظار خیس خیس است و میدانم دیگر از صبر و حوصله خسته شده ای عزیزم و میدانم بیقرار تر از منی پس به پایان راه بیندیش که بدون شک پایان راه زیباست ، پایان راه همان در آغوش گرفتن ماست.....
بی قرارم به خدا بیقرارتر از پرنده ای می باشم که در قفس زندگی اسیر است و انتظار پرواز در آسمان آبی را می کشد!
بی قرارم به خدا بی قرارتر از یک ماهی هستم که در تنگ اسیر است و منتظر روزی است که در دریای آبی وجودش شناور شود!
نمیخواهم از این انتظار پر پر شوم! نمیخواهم مثل غنچه ای باشم که انتظار میکشد گل شود و بعد از آنکه گل شد یا پر پر شود و یا از شاخه اش چیده شود!
میخواهم بعد از این انتظار تنها زن خوشبخت روی زمین باشم ، دوست دارم بعد از این انتظار سلطان بی چون و چرای سرزمین عشاق باشم..........به امید سفر به سوی سرزمین خوشبختی ها منتظر می مانم چونکه دوستت دارم ای یاور همیشه مومن!

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 22:35  توسط مینا محمدی  | 


نميدانم از چه بنويسم ، دستانم ديگر قدرتي ندارند كه از زندگي بنويسند!
دستانم در برابر باد فاصله و دوري مثل بيد مجنون مي لرزد!
نميدانم از چه بنويسم ، از عشق بنويسم يا از محبت؟ از غم بنويسم يا از نفرت!
از دوري بنويسم يا از دلتنگي هايم ، از دل بنويسم يا از اشكهايم!
احساسم مي گويد از همان لحظه ديدار بنويس ، اما قلبم مي گويد از دوري و از فاصله بنويس. لعنت به قلبم كه باز ميخواهد اشكهاي مرا از چشمانم سرازير كند!
آري با احساسم موافقم ! آري مينويسم از لحظه ديدار تا دلم باز به سراغ گذشته ها برود!
مي نويسم از لحظه ديدارمان در دشت عشق ، مينويسم از لحظه اي كه دست در دستانت گذاشته بودم و با هم از آن دور دستها شهر عشقمان ، و شهر خاطره هايمان را ميديدم!
از اشكهايمان مينويسم ، از آن نيمه شب پر خاطره مينويسم ، از آن لحظه زيبا مينويسم ، مينويسم تا بخواني و به ياد گذشته اشك شوق بريزي! مي نويسم تا باز اميدوار شويم به روزي كه دوباره دست در دستان هم بگذاريم و در دشت عشق، باغ خاطره هايمان قدم بزنيم و من باز بتوانم صداي قدمهايت ، صداي نفسهايت را احساس كنم! نميدانم چه بگويم از هر چه بگويم دلم به درد مي آيد ، آري مي گويم از لحظه ديدارت ، از لحظه آشنايي ، از لحظه عاشقي !
نميدانم چه ننويسم ! نمي نويسم از لحظه رفتنت ، لحظه گريه كردنت ، لحظه جدايي ات ، لحظه خداحافظي ات ! نمي نويسم از غم دوري ، از غم دلتنگي از غم عاشقي!
مي نويسم از همان لحظه ديدار ، از همان شب هميشه بيدار!
مي نويسم از شبي كه هيچگاه از ياد و خاطره مان فراموش نخواهد شد!
مي نويسم از شبي كه كاش دوباره در صحنه زندگي مان تكرار شود!
احساسم مي گويد اميداوار باش به لحظه ديداري دوباره ، اما قلبم مي گويد به خاطر اين دوري و به خاطر اين فاصله اشك بريز !! لعنت به قلبم كه دوست دارد دوباره من دلتنگت شوم! بگو اي احساس ، حس كن همان لحظه هاي زيباي ديدار را !
بگو اي احساس من تا دستان سردم ، دستان لرزانم از همان لحظه هاي قشنگ ديدار بنويسند ! نگو اي قلب كه از لحظه خداحافظي بنويسم ، سر به سر احساسم نگذار اي قلب غم زده من، كه دلم بدجور براي آن لحظه ها تنگ است . سر به سر اوقات تلخ من نگذار كه دلم بدجور براي ديدن يارم تنگ است
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 22:27  توسط مینا محمدی  | 

دنیا

دنیا

دنیا جایی است که آمدیم تا بمانیم ، زندگی کنیم و بعد نیز از آن وداع بگوییم.....
دنیا جایی برای ماندن نیست ، تا چند صباحی نفس کشیدن و بعد نیز از دنیا رفتن...
دنیا هیچ تضمینی برای ماندن و زندگی کردن نیست....
هیچکس از هیچ یک از ثانیه های خود خبر ندارد و همه شاید در بیشتر لحظه ها مرگ را جلو چشمان خود ببینند!
سرنوشت یک دادگاه هست و دنیا قاضی آن دادگاه!
آری به دنیا می آییم ، می مانیم ، می مانیم چه با خوشبختی ، چه با بدبختی و بعد نیز چه با افتخار و چه با پشیمانی و ذلت به آن دنیا سفر میکنیم...
روزگار غریبی شده است ، انسان دیگر به هیچ چیز دلخوشی ندارد ، وقتی صدای مرگ از اعماق این دنیا شنیده می شود ، خوشبختی ها همه کمرنگ تر از همیشه می شود.....
آری انسان از مرگ می هراسد و راهی برای گریز از وحشت خود ندارد!
مگر آنکه ، مگر آنکه بی خیال فکر کردن از این دنیا رفتن باشیم.....
بخندیم ، شاد باشیم..... خوشبخت باشیم...
اما چه فایده؟ باید روزی سفر کنیم ، به آن دنیای واقعی!
کاش انسان میدانست برای چه به این دنیا آمده است؟ کاش میدانست خواب است و وقتی از این دنیا رفت بیدار می شود.... کاش انسان لحظه ای تنها لحظه ای به زندگی و به این دنیا فکر میکرد...
کاش انسان میدانست خداوند چه انتظاراتی از او دارد و برای چه او را به این دنیا آورده است؟
خداوند بی هدف انسان را به وجود نیاورد! انسان را نیافرید تا زندگی کند ، خوشی کند و بعد نیز او را روانه دنیای دیگر کند......
در قبال این همه زیبایی و این همه نعمت که در اختیار ما انسان ها قرار داد چیزهایی هم از ما خواسته است که ما باید به انها وفادار باشیم.....
کاش انسان میدانست ثروت داشتن در این دنیا بی ارزش است......
هر لحظه ندای آمدن مرگ از سوی سرنوشت زمزمه می شود.......
هر لحظه ممکن است احضارییه مرگ از سوی دادگاهی به نام سرنوشت در خانه هر یک از ما انسان ها بیاید....
کاش انسان میدانست برای چه به وجود امده است و کاش میدانست مرگی هم در انتظار او نشسته است.... آری دنیا مانند یک جاده هست ، جاده پر فرازی که روزی به پایان آن خواهیم رسید ، جاده ای که در پایان آن ، مرگ با دسته گلی خشک و با نگاهی پر از ترس و وحشت و با لبخندی تلخ به انتظار ما نشسته است....
آری در این دنیا هیچ تضمینی برای زنده بودن نیست پس بیایم با محبت ، صداقت و پاکی و بدون هیچ کینه ای در این دنیای بزرگ زندگی کنیم....

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 22:9  توسط مینا محمدی  | 

ي نويسم از عشق. از لحظه زيباي اول ديدارمان
مي نويسم از قلب مهربانت . از آن احساس پاكت
مي نويسم از عشق چون خيلي آن مهر و محبتت در اعماق دلم نشسته است
مي نويسم از چشمهاي زيبايت ، از صداي زيبايت ، از نگاه پر از عشقت
با صداقت مي نويسم نخسيتن عشقم تويي ، و با يكدلي مي نويسم كه با تو تا آخرين لحظه خواهم ماند
با چشمان خيس مينويسم كه خيلي مهرت در دلم نشسته است
و با بغض مي نويسم كه مرا تنها نگذار عزيزم
مي نويسم از پرواز ، پرواز عاشقانه به قلب آسمان آبي عشق
مي نويسم از آن حرفهاي شيرينت و آن لحظه رويايي كه من و تو در آن آشنا شديم و وشيفته قلبهاي سرخ يكديگر شديم.
آنچه كه مينويسم حرف دل است و بس ! آنچه كه مي نويسم حرف دل قلب پر از درد و عاشق من است...
مي نويسم از دشت شقايق ها كه تو همان شقايق تپه دلم هستي
مي نويسم از تو كه همان پروانه اي كه اطراف شمع خاموشي مانند من ميچرخي و نور محبت را به من بي نور مي بخشي
مي نويسم از دريايي مانند تو كه به سوي كويري مانند من مي آيد و مرا از عشق خودش سيراب مي كند
مي نويسم از ستاره اي مانند تو كه در آسمان تيره و تار قلبم نشست و شب بي نورم را پر از روشنايي كرد
مي نويسم از يك نام زيبا از نداي سخن عشق ، از احساس پاكت مي نويسم !
از نام زيبايت نوشتم و كتابم بهترين كتاب زندگي شد و مني كه همان نويسنده آن نام زيبايت شدم بهترين شاعر دنيا شدم چون نام زيبايت آن حس زيباي عاشقي را در خون من جاي مي سازد
تويي همان روياهاي زيباي من ، نداي آمدن بهار عشق ، آغاز باريدن باران عشق...
تويي همان آغاز نمایان شدن مهتاب آسمان تیره و تار دلتنگی های منی!
پس مي نويسم از تو كه محشري ، و مانند تو كسي در اين دنيا نيست عزيزم

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 21:2  توسط مینا محمدی  | 

اور کن که دوستت دارم
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم ....
ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم....
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .....
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای....
به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ......
دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم!
باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم.........

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 20:59  توسط مینا محمدی  | 

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود و

 

 ملال اور اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم اسانتر ميكرد 

   

حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

 

 روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

 

   اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

 

 ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

 

هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم 

 

چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 

ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 

اري نازنينم   قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  دشنه داغ بي وفايي

 

است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي ان.

 

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است         چه ساده عاشقت شدم .

 

صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 20:46  توسط مینا محمدی  | 

لحظه ای به من نظری بینداز...



ببین من عاشق را ....
ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم....
ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به تو است....
لحظه ای به من نظری بینداز ....
ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست ، مرا باور کن ، تنها تویی در قلب تنهایم!
این قلب تنها ، لحظه به لحظه به یاد تو هست...
ببین مرا که از همه عاشقترم ، عاشق تو و آن قلب مهربانت ....
از همه دیوانه تر منم ، این منم که دلم میخواهد و آرزو دارم تو برای من باشی !
دلم میخواهد تا ابد برای من باشی و تنها عشق جاودانه ام باشی ....
در میان اینهمه عاشقان لحظه ای نیز به من نگاه کن ....
یک لحظه به من نگاه کن تا ببینی از همگان مجنون ترم...
مجنون تو ، مجنون آن چشمهای زیبایت ، دیوانه آن قلب پاکت....
بیا با هم عاشقترین باشیم ، در میان همگان صادق ترین باشیم....
ببین من دلشکسته را که شب و روزم یاد تو و ذکر نام تو است ....
مرا باور کن ، این عشق مرا گرچه حقیر است ولی باور کن....
باور کن که همین عشق حقیر ، پاکترین و واقعی ترین عشق روی زمین است...
با اینکه میدانم نگاهت به سوی کسی دیگر است ، بیا و لحظه ای نیز نگاه به من کن!
نگاه کن تا بفهمی عاشق واقعی کیست !
او که تو را از همه بیشتر دوست دارد و تنها آرزویش رسیدن به تو است منم!
او که رسیدن به تو را برابر با خوشبختی میبیند منم !
او که میخواهد بعد از رسیدن به تو دنیا را به نامت کن منم !
این منم که عاشقم ، لحظه ای به من عاشق نظری بینداز ....
به خدا خیلی دوستت دارم و یک لحظه نیز طاقت ندارم قلبت برای کسی دیگر باشد!
آرزو دارم آن قلب مهربان و پاکت برای منی باشد که تو تنها آرزویش هستی !
فقط یک بار بگو که برای منی ،تا یک عمر احساس خوشبختی کنم !
فقط یک لحظه برای من باش ، تا یک عمر امیدوارانه و عاشقانه به عشق تو زندگی کنم!
باور داشته باش که خیلی دوستت دارم ، تنها کافیست لحظه ای مرا باور کنی !
بیا با من باش تا غروب زندگی ام به پایان برسد و سپیده عشق در قلبم طلوع کند!
بیا با من باش تا سپیده آخر ..... لحظه ای که میفهمی از عشقت مرده ام
!

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 11:55  توسط مینا محمدی  | 

دلتنگ باران

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای زمستان......
در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از درد دل است!
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....
اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی غروب و باران را دارم.....
کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ، چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 23:22  توسط مینا محمدی  | 

امشب دلم خیلی گرفته........

یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه انقدر سنگینه که دارم خفه میشم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 23:58  توسط مینا محمدی  | 

باورم كن!
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر!
بگذار عاشق بمانم ، این قلب عاشق را از من نگیر!
دستهای گرمت را از من جدا نکن ...
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در این دنیای بی محبت نکن!
می خواهم از عشق تو بمیرم ...
بگذار بمیرم مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
خیلی دوستت دارم ، این کلام مقدس را باور کن ...
از ته دل دوستت دارم ، این دل عاشقم را تنهایی در این گرداب زندگی رها نکن!
می خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگی کنم..
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه دیدار نکن!
دلم میخواهد تنها برای من باشی و قلبت تنها برای من بتپد ...
قلب من برای تو ، این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له نکن...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روی آتش عشقم نریز!
مرا تنها نگذار و در سیلاب ناامیدی رها نکن....
به خدا خیلی دوستت دارم ، مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بی وفایی نکن!
لیلای این مجنون خسته و دلشکسته باش ، این احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:43  توسط مینا محمدی  | 

ا تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم!
عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم!
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم!
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم!
همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم!
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم!
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم!
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم!
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم!
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم!
همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم!
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست!
همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی!
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ، آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام!
ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ، عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است!
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت!
و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت!
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن!
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن!
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز!
پس عزیزم ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:35  توسط مینا محمدی  | 

فروغ روی تو چشم و چراغ من میشکند
سیاه بختی من بال زاغ میشکند

توالتهاب غروبی ، تو موج تری
شمیم هر نفست بغض باغ میشکند

گمان مدار که دور از تو میتوان آسود
فراغ روی تو عیش فراغ میشکند

چراغ راه ز مردان امان نمیابد
حباب آبله را ریگ داغ میشکند

گذشت شوکت شبهای میگساری ما
هوای باده کنون در دماغ میشکند



(شعری از دوست عزیزی که به یادگار بهم داده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:16  توسط مینا محمدی  | 

این زمانه ای که رسم عاشقی دلشکستن است ، در این دیاری که بی وفایی سهم یک عاشق است ، در این هیاهو و التهاب مرا عاشق خودت بدان!
در مرام ما دل شکستن و بی وفایی نیست ، ما خود یک دلشکسته ایم و بیشتر از آنچه که تصور میکنی بی وفایی دیده ایم!
در این لحظه رویایی ، عاشقانه می گویم که دوستت دارم تا بی بهانه با من بمانی!
در این سکوت عاشقانه تنها نگاه به چشمانت میکنم تا درون چشمانم قطره های اشک را ببینی و بفهمی که من یک دلشکسته ام!
بیا و دستانت را به من بده ، خیلی خسته ام ، با محبتت این خستگی را از وجودم رها کن !
در کنارم قدم بزن ، و رویاهایم را با عشق دوباره زنده کن!
در این لحظه عاشقانه ، صادقانه می گویم که تا آخرین نفس ، همنفس تو هستم، مرا باور کن ، به من دلخوشی نده ، از ته دل بگو آنچه در آن دل مهربانت میگذرد!
اگر میخواهی روزی قلبم را بشکنی، اگر میخواهی با ما بی وفایی کنی ، برو که دیگر حوصله به غم نشستن نداریم!
در این زندگی قلبم بازیچه ای بیش نبوده ، و به جز بی وفایی و خیانت چیزی را ندیده!
تو بیا و از ته دل با ما یار باش ، با صداقت و یکرنگی گرفتار ما باش !
می مانم با تو برای همیشه ، می گویم از ته دل دوستت دارم تا ابد و برای همیشه ، افتخار میکنم به تو و آن عشق پاکت و با صداقت از تو و آن عشق مقدست می نویسم!
در این زمانه ای که رسم عاشقی جدایی و نفرت است ، در این دنیایی که کسی قدر یک قلب عاشق را نمی داند ، تو بیا و قدرم را بدان و اینک که مرا در آن قلب مهربانت اسیر کردی به آن محبت برسان که تشنه یک ذره محبتم!
در این کویر خشک قلبم تو تنها گلی هستی که روییده ای مثل باران می شوم و بر روی تو می بارم تا برای همیشه برایم بمانی!
در این لحظه عاشقانه ، صادقانه میگویم که دوستت دارم بیشتر از آنچه که تصور میکنی عزیزم ، حالا تو نیز این لحظه عاشقانه را با گفتن این کلمه رویایی کن!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:1  توسط مینا محمدی  | 

برای عشقم محسن

آنقدر برایم عزیزی که این دلم لحظه به لحظه آرزویش در کنار تو بودن است عزیزم...

دلم میخواهد آن لحظه که در کنار توام برایم با آن صدای مهربانت درددلهای عاشقانه ات را بگویی و من نگاه به

چشمان مهربانت کنم و گوش کنم به حرفهای شیرینت , دستانت را بفشارم و بگویم که خیلی دوستت دارم!!!

چه زیباست آن لحظه که سکوت فضای عاشقانه ما را فرا میگیرد ؛ لحظه ای که تو به چشمهایم خیره میشوی و

من نیز با صدای آهسته می گویم دوستت دارم...

و سکوت را با این کلام مقدس می شکنم.....

اگر بگویم تا آخرش با تو هستم؛اگر بگویم که هیچگاه تورا تنها نمی گذارم باور می کنی؟؟؟

باورش خیلی سخت است ؛ در این زمانه که دلهای بی وفا فراوان است......

اما تو ای همیشه ماندنی باور کن باور کن با تو می مانم تا آخر زندگی .......

دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 14:54  توسط مینا محمدی  | 

مروز دلم هواي با توبودن  كرده  چشمانم شوق نگاه تورادارد كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت و دوباره دردرياي چشمانت غرق شوم

افسوس كه نميتوانم انچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است ودستم ناتوان از رسم احساسم اخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟ توبگو

چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم؟

كاش فرصتي به من ميدادي؟ كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند

تنهايي عذابم ميدهد خسته ام از تكرار زندگي  تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي  از پاافتاده ام توان ايستادن

ندارم .گناه من چيست ؟ كه دوستت دارم  ميخواهم با توباشم  و در تو ذوب شوم

بغضي گلويم راميفشارد گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم  غرورم نميگذارد  اينجا گريه سر دهم  تنها تو

ميتواني اشكهايم راببيني  اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 12:37  توسط مینا محمدی  | 

برای عشقم

عاشقانه ترین ترانه های قلبم را به تو می سپارم و می دانم امین و محافظ آن هایی…
 روزی را به یاد می آورم که تنها تر از تمام تنهایی هایت به زندگی ام قدم نهادی…تمام گل

های یاس پرپر قدم هایت که تنها قدوم پر مهرتو توانست تمام مرثیه های نا سروده قلبم را

در گورستان ذهنم که پر بود از نا جوانمردی های روزگار دفن کند…
 
نمی دانی که چقدر تشنه لحظه های پر شکوه نگاه معصومانه توام...
                                                                                                     
می دانستی برای چشم هایت می میرم؟چه بسا که مرگ برایم سهل تر از دیدن چشمان پر

 مروارید توست…
 جان مرا قسم بده که در کنار شیدای چشمان مهریانت می مانی…
 
می دانی که واله ام…آن قدر که کلمات را برای از تو گفتن کم می آورم…
  و چشم به راهم…چشم به راه  روزی که بدانم تنها مرگ در گذر حوادث مرا از تو جدا

خواهد ساخت…
منتظر روزی که در کنار تو و سر برآغوش تو که برای در بر گرفتنم به انداره ی دل تنگی من

برای تو خواهد بود سرزمین رویا را طی کنم…

روزی که به آشیانه مهرتو قدم بگذارم و در کنار تو  یهترین هم پرواز, آسمان آبی عشق را

بگذرانم...می دانی که خسته ام از انتظار...و می دانم که پر شده ای از روز های تهی  بی

صبری...
 
فروغ زندگی ام...چه کنم بدانی بی تو من ویرانه ای بیش نیستم...ویرانه تر از قلب تمام عاشق

های زمین...و خراب تر از دیوار های فرو ریخته تحملم برای داشتن تو...

می ترسم...می ترسم از این شهر...که چه بی ترحم بر روح عشق صادقانه من و تو تازیانه

می زند...

تنها سکوت تو و چشمان پر مهر تو به من شور عشق می دهد و مستی...
 
مرا از این کابوس برهان...بیا دستم را بگیر و در گوشم زمزمه کن که در کنارم می مانی... تا

همیشه...تا ابد...

بی تابم...بیا که بی تابم...   
عشقم دوست داااااارم MN

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:56  توسط مینا محمدی  |